تبلیغات
یک روز زیبا - انواع حکایت ها!!!!!
تاریخ : 1390/01/13 | نویسنده : محمد
انواع حکایت ها!!!!!
حکایت درویش و ده
حکایت سلطان محمود و طلخک
حکایت دانشمند و نامه
حکایت سقف خانه
حکایت دزد و صاحب خانه
حکایت ساده لوح و پول
حكایت لباس انیشتین
حکایت درویش و ده
درویشی به در دهی رسید جمعی كدخدایان را دید آن جا نشسته. گفت: مرا چیزی دهید وگرنه به خدا با این ده همان كار كنم كه با ده دیگر كردم
ایشان بترسیدند. گفتند : مبادا كه ساحری باشد كه از او خرابی به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسیدند كه : با آن ده چه كردی؟ گفت : آن جا چیزی خواستم ندادند به این ده آمدم ; اگر شما نیز چیزی نمی دادید این ده را رها می كردم و به دهی دیگر می رفتم!
________________________________________
حکایت سلطان محمود و طلخک
سلطان محمود غزنوی به طلخك گفت كه تو با این جامه یك لا در سرما چه می كنی؟ كه من با این همه جامه می لرزم؟ گفت : ای پادشاه تو نیز مانند من كن تا نلرزی. گفت : مگر تو چه كرده ای؟ گفت : هر چه داشتم را در بر كرده ام!
________________________________________
حکایت دانشمند و نامه
فاضلی به یكی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت. شخصی پهلوی او نشسته بود و به گوشه ی چشم نوشته ی او را می خواند. بر وی دشوار آمد بنوشت: اگر در پهلوی من دزدی ننشته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود را بنوشتمی.
آن شخص گفت والله مولانا من نامه تو را نمی خواندم. گفت: ای نادان پس از كجا دانستی كه یاد تو در نامه است!
________________________________________
حکایت سقف خانه
شخصی خانه ای به كرایه گرفته بود. چوب های سقف آن بسیار صدا می كرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند. او پاسخ گفت: چوب های سقف ذكر خداوند می كنند. گفت: نیك است اما می ترسم كه این ذكر به سجود بینجامد!
________________________________________
حکایت دزد و صاحب خانه
دزدی به خانه ای رفت. چیزهایی یافت آنها را بست و در گوشه ای گذاشت و به اتاق های دیگر رفت. در این هنگام صاحب خانه بیدار شد وبسته را برداشت و مخفی كرد. دزد برگشت و بسته را نیافت. رو به صاحب خانه كرد و گفت: حالا خودت انصاف بده دزد منم یا تو!
________________________________________
حکایت ساده لوح و پول
ساده لوحی را در بیابان دیدند كه با اوقات تلخی جای جای زمین را می كند و چیزی را جست و جو می كرد. از او پرسیدند: چه كار می كنی؟ پاسخ داد: پولی را در این زمین دفن كردم. اكنون آن را هر چه بیشتر می جویم كمتر می یابم. گفتند: مگر وقتی آن را دفن كردی برایش نشانی نگذاشته بودی؟ گفت: چرا؟ پرسیدند: نشانی چه بود؟ گفت: لكه ی ابری كه روی این نقطه از زمین سایه انداخته بود
________________________________________
حكایت لباس انیشتین
انیشتین زندگی ساده ای داشت و در مورد لباس هایی كه به تن می كرد بسیار بی اعتنا بود. روزی یكی از دوستانش از او پرسید: استاد چرا برای خودتان یك لباس نو نمی خرید؟ انیشتین لبخندی زد و پاسخ داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا همه مرا می شناسند و می دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر دیگری با انیشتین رو به رو شد و چون همان پالتوی كهنه را به تن او دید با حیرت پرسید: باز هم كه این پالتو را به تن دارید. انیشتین جواب داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا كه كسی مرا نمی شناسد.




طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: داستان، حکایت، حکایت جالب، داستان اموزنده،
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا